شمیم خاطره ها
زندگی دریای متلاطمی است که قطب نمای آن محبت است

سال ۶۳بود.کلاس سوم ابتدایی بودم .  زنگ اخر ورزش داشتیم .همیشه اینطوری بازی می کردیم یک نفر می رفت بالای سکوی مدرسه وتوپ را به طرف بچه ها که جلوی سکو جمع شده بودند  

پرت می کرد.وهرکسی می توانست آن را بگیره می رفت بالای سکو وتوپ را می انداخت.بعضی وقتها بچه ها اذیت می کردندوچندین بار  حس پرتاب توپ می گرفتندووقتی عکس العمل بچه ها را می دیدند حسابی می خندیدند.

بازی حسابی هیجان انگیز شده بود.یک بار که نوبت من بود همین که توپ را بالا انداختم که با ساعد بزنم یهو توپ برگشت ومستقیم خورد روی انگشت چهارمی  دست راستم چنان درد گرفت که توپ

 را رها کردمو ویک گوشه فقط انگشتم را محکم با دست دیگه گرفتم وهی از درد فشار می دادم .پس از چند دقیقه دردش کمتر شداما نمی توانستم انگشتم را تکان بدهم. بالاخره زنگ خوردوامدیم خانه.اما هنوز انگشتم درد می کرد.توی خانه مادرم وقتی دید انگشتم را هی ورانداز می کنم گفت :چی شده؟گفتم امروز توپ خورده فکر کنم کوفته شده.

مادرگفت:اگر خیلی درد میکنه ؟بریم پیش شکسته بند .با اینکه خیلی درد می کرد .اما از ترس شکسته بند گفتم نه زیاد نیست.خوب میشه.خداروشکر دست راستم بود وچون چپ دست بودم زیاد کاری باهاش نداشتم .مادر گفت: اگر کوفته شده بیا برایت تخم مرغ بزنم تا زود خوب شود.از خداخواسته قبول کردم .مادرتخم مرغ بایک ضمادگیاهی که مثل نمک سنگ بود رو کوبیدوبه دستم زدوبست.

چندروز بعد دستم بهتر شد .اما هنوز درد می کرد مادر تا می خواست دستم را ببینه نمی ذاشتم

می ترسیدم همین که دستم را بگیره جیغم در بیاد وبفهمه که دستم هنوز درد می کنه.منو ببره پیش شکسته بند.مادرکه حس می کرد درد دستم بیشتر از اینه که من نشون میدم .هی اصرار می کرد پیش شکسته بند برم ومن انکار که دردی ندارم خوب شده.بیشتر در خلوت دستم رو ورنداز می کردم وحسابی برای خودم ناله می کردم.دوباره با یک دستمال محکم می بستم.بعداز چند وقت کم کم خوب شدوکلا فراموش کردم اما از بس دستم درد کرده بود تا مدتها جرات اینکه مشتم را کاملا ببندم نداشتم.

روزها گذشت وکلا این موضوع فراموش شد.چندماه بعد یک روز که کنار مادرم نشسته بودم یهو مادر گفت ببینم دستتو .وسریع دستم رو توی دستش گرفت وگفت: دستت رو مشت کن.منم بیخبر از همه جا دستم را مشت کردم .که یهو دیدم انگشتم که توپ خورده بود با بقیه فرق می کنه.اما نمی تونستم بفهمم چه فرقی کرده. فقط فکر کردم شکل مچ دستم تغییر کرده .مادر حسابی دستم روورانداز کرد.یهوگفت :دختر کاش به حرفت نمی کردم چقدر! گفتم بریم پیش شکسته بند.گوش ندادی .

هاج وواج مادررا نگاه می کردم من که چیزیم نیست دستم هم درد نمی کنه.مادر گفت دختر دستت در رفته بوده چطوری تحمل کردی ؟گفتی کوفته شده منم باور کردم.از این که مادر پیشگویی می کرد تعجب می کردم.دوباره به دستم نگاه کردم دیدم وای !!چرا انگشتم کوچکتر شده؟ بقیه اش کجارفته؟ استخوان اخر انگشتم چرا نیست ؟.یعنی تا حالا من اصلا نگاه دستم نکردم.عجب !انگار چیز عجیبی دیده باشم هی انگشتم را می کشیدم اما دیگه برنمی گشت.

مادر سریع منو برد پیش شکسته بند واون گفت :دستش در رفته بوده .ولی استخوانش رفته عقبتر و جوش خورده ومحکم شده.دیگه نمیشه کاری کرد مگر اینکه دوباره بشکنن وجا بندازند.که شاید درست بشه.بعدش هم گفت :اگر درد نداره وکار میکنه یعنی حس داره ظاهرش مهم نیست.  ما هم کلا بی خیال شدیم .دستی که درد نداره چکارش داری.این ترس از شکسته بند اخر ما را نشانه دار کرد.تازه یادم اومداونروزی که دستم توپ خورده بود از درد خودم به عقب فشارش دادم .واین بلا رو سرش اوردم .

حالا هروقت جاییم ضربه می خوره فقط حواسم هست .از درد فشارش ندم .که کار رو خرابتر کنم .همیشه با خودم میگم کاش مادرم به حرفم گوش نمی داد.ومرا به زور پیش شکسته بند می برد.

گاهی وقتها خلاصی از یک درد کوچک درد بزرگی از خودش بجا میذاره.

گاهی از خدا چیزهایی میخواهیم که درد کمی حس نکنیم اما چه می دانیم شاید درد بزرگتری از ما دور می شود.چه می دانی؟......

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره ها
برچسب‌ها: شکسته بند, خاطرات کودکی
[ پنجشنبه 1390/11/27 ] [ 11:2 ] [ یاس سفید ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام سلامتی میاره
چشم دل باز کن که جان بینی
انچه نادیدنیست ان بینی
×××××××××××
×××××××××××
××××××.
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

××××××

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان .گلباران باد
××××××××××××
××××××××××××
............................

انچه میخوانید خاطرات کودکی یک دخترروستایی دهه 60می باشد امیدوارم لحظات خوبی دراین وبلاگ داشته باشید.
بانظرات ارزنده تون ما رادربهتر شدن یاری دهید.
امکانات وب